تبلیغات
دلگویه

به نام دل

دلگویه
اینها دلگویه های منست با تو؛ نهان و آشکارا...


¿با هم
دوشنبه 24 اردیبهشت 1386

...من و تو در کنار هم تا همیشه

نزدیکتر بیا
نترس ، هیچ اتفاقی نیست که بیفتد
نزدیکتر که باشی مستیم را نمی بینی
در عوض
کنار گوشَت چیزی می خوانم
که عین توست...

۲۴/۰۲/۱۳۸۶

نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت 1386 و ساعت 10:05 ق.ظ توسط : همدم


¿به عاشق ترین معلم دنیا
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386

روزت مبارک

 

آقا معلمِ من، عزیزترینم: برایت سطرها نوشتم، از عشق و فداکاریهایت...از تلاشها و پشتکارت برای آموختن به من... از بیداریها و عشق ورزیهایت... از نورت که تو آفتابی و بر من میتابی... از تو و تو و تو و همه فقط تو... اما هیچکدام را گویای شأنِ والایت ندیدم... پس به ساده ترین زبانِ ممکن سپاست میگویم با این باور که چون همیشه با بزرگواری بی مانندت پذیرا باشی:               

                                روزت مبارک گُلم“ 

                                   دوستت دارم...

۱۲/۰۲/۱۳۸۶

            

                              

نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386 و ساعت 11:05 ق.ظ توسط : همدم


¿روزگاران گذشته
سه شنبه 11 اردیبهشت 1386

صبر

مسافر چشم به  راهی های من

بی گاهان از راه بخواهد رسید...

ای همه ی امیدها

مرا به برآوردن این بام

نیرویی دهید...

Image and video hosting by TinyPic

امروز به سال پیش فکر میکردم... به همین روزهای سال پیش... هنوز هم استخوانهایم به درد می آیند وقتی بیاد می آورم... و یادم می آید شب آخر را وقتی به من گفتی حق نداری اجازه دهی کسی اشکهایت را ببیند، گریه نکن و انگار بغضی همیشگی گلویم را فشرد... و ساکت شدم و وجودم فریاد شد... عزیزترینم، من با تو عاشقترین بودم و عاشقت ماندم تا بیایی و عشقمان را به اوج برسانیم... دردهایم را نمیگویم، اما امروز هم حتی لبریزم از دردهای آن روزها... عشقِ من، کمتر میگویم و سعی میکنم بیشتر بشنوم... و هزار بار شُکر که بار دیگر در کنار خود میبینمت و به شکرانه این نعمت، چنان کنارت خواهم ماند که یکی بودنمان همواره پاداشی باشد و چشم روشنی ای و آرامشی بی پایان... که فقط تویی و همه چیز من تویی... دوستت دارم...  

۱۳۸۶/۰۲/۱۰

نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت 1386 و ساعت 06:05 ق.ظ توسط : همدم


¿ای تو تنها خوب دنیا، با تو من عاشق ترینم...
سه شنبه 28 فروردین 1386

با عشق

Image and video hosting by TinyPic

آغاز، نگاه تو بود و لبخند تو و دستی که بسویم دراز شده بود:

"این منم"

و من چه مغرور پُر بودم از شک و در دل: عاشق ات

گفتم: میدانم و لرزیدم

من تو را در آسمانها یافتم و تو مرا

و نگاهمان بود که عشق را به درونمان ریخت

میدانی؟

کدام دوستت دارم را از زبانم شنیده بودی که به سویم دویدی

با جعبه ای شکلات

و با قلبی که صدایش را هر لحظه بخود نزدیکتر دیدم

...

چه راهها پیمودیم

چه رازها بر خود نهادیم

چه روزها که شب شد بی آنکه زمان گذشته باشد

و چه شبها به صبح رسید بی آنکه لحظه ای عطر آغوشمان بهم نپیچد

و دلهامان با ضرب آهنگ دلخواستِ هم چه مومنانه میتپند

و دستهامان چه بی نیاز و چه پُرنیاز به هم یکدیگر را در آغوشِ مهر هم محکم نگه داشته اند

و آنچنان یکی شده ایم که روحمان عاشقانه در آغوش هم عشقبازی میکنند

و جسممان گویی قدم بر زمین نمیگذارد

میدانم روزگار سختی است

و میدانم که ما پیروزیم

تا تو هستی، از هیچ چیز نمی ترسم

در کنارت هستم

با تو

برای تو

در کنارت میمانم

که تو خواستنی ترینی...

که دوستت دارم...

منِ همیشه فقط از آنِ تو

نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین 1386 و ساعت 10:04 ق.ظ توسط : همدم


¿تنها
سه شنبه 21 فروردین 1386

مالِ تو...

با عشق، به عشق، به تو...

منِ فقط تو

۲۱/۰۱/۱۳۸۶

نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ توسط : همدم


¿آرامش
یکشنبه 12 فروردین 1386

آرامشی که در کنارت به من میدهی...

وقتی گردنت را بغل میکنم و صورتم را به صورتت میچسبانم، پر میشوم از حس نازکِ خواستن، هیجانِ یکی شدن، فریاد زدن که تو از آنِ منی... میدانی؟ آرامشی که به من میدهی در وصف نمی گنجد... وقتی با تو حرف میزنم، پر میشوم از حس نازک خیال... پر میشوم از لبخند... پر میشوم از تپشهای ناگهانی قلبی که بزور زیر پالتوی آبی-سبزم پنهانش میکنم... میدانی؟ تنها تو میفهمی... وقتی نگاهت میکنم پر میشوم از حرف... پر میشوم از دردهای ناگهانی و بغض هایی که دایم فرو میخورمشان...  میدانی؟ تنها تو درد کشیده ی منی... وقتی به ته ریشهایت نگاه میکنم، پر میشوم از لبخند، از خواهش، از بوسه... میدانی؟ تو به هر صورت که باشی، زیباترینِ منی... وقتی به لبهایت نگاه میکنم، پر میشوم از بوی گلهای باغچه و بهار نارنجهای تازه غنچه کرده... میدانی؟ بوسه هایت را با ولع سیری ناپذیر همیشگی، با قلبم میبلعم... وقتهایی که روبرویم مینشینی و به مونیتورت نگاه میکنی، در نیمرخت، چشمهایم مدام بین لبها و چشمهایت در حرکتند... میدانی؟ از نگاه کردنت سیر نمیشوم... تو تنها کسِ منی...میدانی؟ دوستت دارم... همه ی این اندک گفته ها و بسیار ناگفته ها را حتما میدانی...

 همیشه مالِ تو، منِ تو

نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین 1386 و ساعت 09:04 ق.ظ توسط : همدم


¿عیدانه
سه شنبه 29 اسفند 1385

عیدت مبارک گل من...

بهار از راه فرا میرسد و تو باز هم چشمانت سُرخ است... و تو باز هم میخواهی به من بفهمانی و باز هم سرِ حرفت باز شد امروز... عشقِ بی مانندِ من، من تو را میپرستم... من تنها به تو نگاه میکنم و تنها با تو میگویم... و خوب میدانم که تو هم دلت گرفته... میدانم که تو هم تنهایی... میدانم که تو هم دلتنگی... میدانم که تو هم ۱۰۰۰ کار بر سرت آوار شده که خواب را از چشمانت و قرار را از دلت ربوده... میدانم عزیزترینم... میدانم... و خوب میدانم که قلبِ سیاهپوشت به هیچ بهاری لبخند نخواهد زد و تنِ پُر دردت را هیچ نسیمی به جوانه زدن وادار نمیتواند کند... و من، منِ خُرد با تمام صفاتی که میبینی، ایستاده ام تا با دستانِ استخوانیم مرهم بر جای جایِ قلبت بگذارم و در دل بگریم... که میبینم باز هم تو به هر گرگی که در لباس میش جلو می آید لبخند میزنی... که میبینم باز هم قلبت به مهر ایمان دارد... که میبینم باز هم ریشهایت(که من عاشقشان هستم) یکی سفید، یکی سیاه در آمده و تو در تفکرِ ۱۰۰۰ ساله ی اجدادی مان، یکی یکی ورقها را کنار میزنی... قلبِ من، تمام هستی من، تنها امیدِ زندگی من، من دوستت دارم... چون همیشه مرا در کنارت، محکم در آغوش بگیر تا تنم از اینهمه لرزش اندکی به ایستایی و آرامش برسد... تا مغزم که ۱۰۰۰ فکر چون عقرب هردم نیشی به آن میزنند،بی هیچ دلنگرانی فقط و فقط جایگاه مهر و عشق بی ریای تو شود... عزیزترینم، تو را به سعت دریای بیکرانِ مهر قلبت دوست دارم... با من بمان که همه در توست برایم... با تو، برای تو میمانم... دوستت دارم...

*نوروزت پیروز گُلَم*

همدم همیشگی فقط تو

۱۳۸۵/۱۲/۲۹

نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند 1385 و ساعت 04:03 ق.ظ توسط : همدم